تبليغاتX
انکار ما

انکار ما

یادداشتهای یک سردبیر رادیویی(سابق)

امام سجاد علیه السلام با مادر خود در یک ظرف، غذا نمی خورد و ظرف غذایش را جدا می کرد می فرمود: «می ترسم برای لقمه ای دست دراز کنم که مادرم نیز قصد آن لقمه را داشته باشد و با این عمل، باعث نارضایتی مادرم شوم و در نهایت عاق گردم».

مرحوم جزایری رحمه الله در شرح صحیفه بعد از نقل این روایت می گوید: مراد از مادر امام سجاد علیه السلام ، دایه حضرت است که کنیز امام حسین علیه السلام بوده، زیرا مادر حقیقی امام هنگام زایمان از دنیا رفته است. آن بزرگوار در دعای خود از خداوند می خواهد: «خداوندا! عبادتم را برای والدین ثبت فرما و به من توفیق مرحمت کن که خواسته آنها را برخواست خود مقدم بدارم و کمال احترام را در مورد آنان رعایت کنم».

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 11:35 توسط میثم فکری| |

روز قبل از تولدم را کاملا یادم می آید! با خودم می گفتم جایی امن تر و راحت تر از اینجا نیست. با خدا چانه می زدم که خدایا بگذار یا اصلا نروم یا دیرتر بروم. اما گفت نمی شود. دنیا حساب و کتاب دارد. باقی حرفهایش یادم نیست. حتی یادم نیست چه قولی به خدا داده ام ولی می گویند قولهای اساسی داده ام. حتی سفت و سخت تر از قولهای رییس جمهور به مردم!

دوست داشتم بمانم و بخوابم. یا کتاب بخوانم و فکر کنم. غذا هم به قدر کافی بود. چون خدا بنده ای را بدون روزی رها نمی کند. به پدر و مادرم خنده ام می گیرد که فکر می کرده اند چه شاهکاری می خواهد به دنیا بیاید؟! اما حالا ۳۰ سال از آن روز گذشته و من باید دوباره بیدار شوم و حسرت یک خواب راحت را داشته باشم. برای خودم متاسفم!

امروز روز قبل از روز تولد من است!

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:24 توسط میثم فکری| |

وقتی بادِخنک از بادکنک بیرون می زد فهمیدم کسی در آن دمیده که حسابی دلش خنک بوده؛ حالا حال کسی را گرفته یا یخ در بهشت خورده را من نمی دانم.

خلاصه این بار "بادکنک"، بادِ خنک داشت و بس!

....

هوا گرم است و دلم یخ در بهشت می خواهد!

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 15:56 توسط میثم فکری| |

وقتی به مشاور می گویم گاهی می نویسم. می گوید: پس این را هم در دفترت بنویس تا یادت نرود که "خانه زیر متری سه تومن نداریم. خدا روزی ات را جای دیگر بدهد!"

حالا مانده ام حرفهای مشاور املاک را در دفترم بنویسم یا حرفهای خودم را؟!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 11:56 توسط میثم فکری| |

روزهای آخر اسفند دارند سرمای زمستان را به رخمان می کشند تا این روزها را فراموش نکنیم. اما ما همچنان چشم به راه بهاریم.

همیشه دلم برای روزهای آخر زمستان می سوزد...

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 11:54 توسط میثم فکری| |

وطنم! مي شود با تو دل به دريا زد...

دم همه ي مردم ايران گرم

نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 22:35 توسط میثم فکری| |

خستگی سر دردم را بیشتر می کند و حالا از سر درد حسابی خسته ام!

از روزهای عادی و معمولی خسته ام. ربط دارد به سر دردم؟!

نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 11:36 توسط میثم فکری| |

خدایا برای تست هایی که از ما می گیری لااقل نمره منفی مگذار....

الهی آمین!

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 10:41 توسط میثم فکری| |

وقتی دلت حسابی تنگ می شود میروی مشهد و حسابی در صحن گوهرشاد کنار آقایت آرام می گیری. حالا که دلت تنگ مشهد و امام رضایت شده چه می کنی؟

...

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 11:42 توسط میثم فکری| |


آخرين بار چاي نوشيديم و رفتيم به سوي سرنوشت و تقدير

...... 

و حالا پس از مدتها به تو مي گويم:بانو! چاي مي خواهم

و بانو با چاي مي آيد...

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 22:3 توسط میثم فکری| |

Design By : Night Melody