انکار ما
یادداشتهای یک سردبیر رادیویی
سلام بر صبح. سلام آقا .سلام حسين. ميدانم مثل هميشه دلت برايم تنگ شده و منتظري تا دل من هم تنگ شود. ميدانم كه دلت ميخواهد تا يادي كنم از برادرت، پسرانت، برادرزادهها و خواهرزادههايت . ميدانم ميخواهي حال دوستان و ياورانت را بپرسم. آقا! راستي ميخواهي داستان روز دهم را براي ديگران بگويم؟ ميخواهي بگويم چه كردي؟ ميخواهي بگوويم زمانيكه آن ملعون بالاي سرت بود باز هم راهي پيش پايش گذاشتي تا شفاعتش كني؟ ميخواهي بگويم خواهرت به پسر سعد گفت: مگر مسلمان نيستي؟ پس چرا ميگذاري برادرم را بكشند؟ و او رويش را برگرداند و گريست. اما نخواست تو را ببيند تا مبادا دلش بلرزد. ميدانم ميخواهي از خودم بگويم. كه با تو چه نسبتي دارم. من ترسوترين محب تو هستم. من كسي هستم كه پاي جان بيفتد لانهي جوندهاي مييابم و بدان پناهنده ميشوم. من نميتوانم سپر تو در برابر آماج تيرهاي دشمنانت شوم. من پستتر از آنم كه كوچكترين منصب را پيشنهادم دهند نپذيرم و سربازي تو را قبول كنم. ميدانم كه ميداني هيچ نيستم و مي دانم كه هممه چيز و همه كس تويي. هيچ نيستم اما محبت تو همه چيز من است.آقا صبحت بخير، تو كه خود سپيدهي صبحي كاش در جزاير بدون سكنهي اطراف ايسلند زندگي ميكردم تا به اين موضوعات فكر نكنم... كاش در دوران پارينه سنگي ميزيستم تا از سنگهايي كه سر راه پيشرفتمان ميگذارند ناراحت نشوم كاش هنوز چرخ اختراع نشده بود تا چوب لاي چرخمان نگذارند كاش از انقلاب بيراهبر نميترسيدم كاش از اختلاف دو گروه همچون دعواي دو قبيله نميترسيدم كاش از خودروي بيفرمان نميترسيدم كاش از كشتي بيسكان نميترسيدم كاش از ارزشهاي بيارزش شده نميترسيدم كاش از اختلافهاي مختلف نميترسيدم كاش از رفتن رفتنيها نميترسيدم كاش از قلب خالي از عشق نميترسيدم كاش .... كاش از راديوي بيصدا نميترسيدم! اين روزها به اين فكر ميكنم كه چرا براي اثبات خود هميشه به نفي ديگري ميپردازيم؟ براي نفي يكي به اثبات آن يكي ميپردازيم و مردم را به اين دليل كه چون "من" فكر نميكنند ناجور ميخوانيم. بذاريد راحتتر بگم. اگه يه خورده توي خبرها بگرديد ميبينيد كه ما براي اينكه بگيم ما و جناح ما خوب هستيم ميگيم: آنها خوب نيستن. مثلا حسن آقا خوب است چون علي آقا خوب نيست. فردا ميبينيم آقا تقي بد است و براي اينكه او را خراب كنيم ميگيم علي آقا هم خوب است چون آقا تقي خوب نيست. و در نهايت براي اينكه بگيم اونطرفيها خوب نيستن ميگيم آقا تقي هم خوب است چون اونطرفيها خوب نيستن. و سرجمع فقط سليقهي ماست كه همه چيز رو تعيين ميكنه. استادي داشتيم كه ميگفت: امر به معروف و نهي از منكر ما به اين دليل نيست كه اين خوبه و اون بد. فقط بخاطر اينه كه اين شبيه ماست و منطبق با سليقهي ما و اون يكي نه! هميشه آنگونه كه ميخواهيم نميشود، حتي زمانيكه به خيال خودمان ميخواهيم براي خدا كار كنيم. شايد سوال كنيم كه چرا براي خدا هم گاهي كارمان به سرانجام نميرسد ولي اگر دقت كنيم خواهيم فهميد! سر درد، چاي، قرص استامينوفن كدئين، صداي محسن نامجو... نه تو رو خدا اين يكي ديگه تو اين فضا غير قابل تحمله، يك بعد از ظهر كه بايد راجع به جنبش دانشجويي ايران بخونم و باز هم سر درد. آفتاب بي رمق شده و شايد به دليل رو دربايستي باشه كه هنوز ساعت چهار و نيم عصر هست و از پشت ابر سركي مي كشه. راستي چرا موضوع اينجا شب نيست رو خاطره گذاشتم؟! و چرا موضوع منطقه اختصاصي رو مونس؟ باز سردرد و يك استامينوفن ديگه. آفتاب هم بالاخره كم آورده و رفته و حالا غروب و اذان مغرب. راستي صبحدل، موذن خوش صدا هم به رحمت خدا رفت و مراسم تشييعش رو كه پخش كردن يه چيز مشترك با همه ي مراسم ها داشت: آقاي دوربيني! خدا الان نمي تونم نماز بخونم، سرم درد ميكنه. و اين هم مثل هميشه يه بهانه براي تاخير! سردرد و كتاب جنبش دانشجويي. نوشته: طبقهي متوسط به پائين جوونها راديكالتر ميشن و طبقه مرفه محافظهكارتر. نميدونم. فقط ميدونم دانشگاه ما ديگه مثل گذشته نيست. اما سر درد من هنوز مثل قبله. بارون هم كه نميباره. راستي اصل بر باريدنه يا نباريدن؟ هنوز سرم درد مي كنه! من و بقیه تعجب کردیم. چون معمولا می گن خاموش کن! راننده روشن کرد و مسافر عقبی شروع کرد به صحبت با موبایلش. و این حرفها: سودش ۲۰ درصد میشه. میخوای بخواه نمی خوای هم به ... اگه سر برج پول رو نیاری پدرت رو ... معامله جوش خورد و بد به یارو انداختیم.. ... مسافر خیلی خونسرد بود ولی همه ی ما مضطرب. تتمه: کاش فقط به رادیو گوش می کردیم! این تصویر زندگی را به هیچ کس نشان نخواهم داد چون سیاه است و حتی نه سیاه و سفید. این تصویر زندگی شاید هیچ تصویری ندارد و تمامش ندیدن است. انگار باید در روز عصای سفبد نمایشش دهند. شاید هم در روز مبادا! ----------------------------------------------- بی ربط نوشت: یکی از دوستان نظر گذاشته بود و سئوالی پرسیده بود.ازتون خواهش می کنم دوباره به باشگاه مراجعه کنید و در دوره ی بعدش ثبت نام کنید دوست مصاحبه شونده! من، مجتبي، امير و رضا. اتاق 814 و حرف ما كه 8 يعني امام هشتم و 14 يعني چهارده معصوم(ع) بدون حاجت، چشم به ضريح دعوت و لياقت يك روز پائيز شلوغ حرم عشق در موزه ي حرم مسجد گوهرشاد عشق هميشگي من نماز صبح در هواي سرد اين همه جمعيت 14 نفر مسافر آقاي شاكري، خادم عجيب حرم كه چند بار مرده بود حرفهاي ديوانه كننده شاكري غروب آخر و يا علي گفتن به امام رضا و تمام شد. اما تفال بعد از سفر غزل: دوش مي آمد و رخساره بر افروخته بود تا كجا باز دل غمزده اي سوخته بود برنامه ي (اينجا شب نيست) بامداد جمعه با سردبيري بنده ي حقير روي آنتن ميره كه بعضي از دوستان لطف داشتند و سعي مي كنيم كه بهتر هم بشه.
| Design By : Night Skin |


