فکر می کرد که به چی باید فکر کرد و می نوشت که از چی باید نوشت.
راه می رفت و به اطراف نگاه می کرد...
راه میرفت که ببینه کجا باید بره و به اطراف نگاه می کرد تا ببینه به کدوم طرف باید بره.
....
خلاصه هنوز زنده بود و ناراحت از اینکه، این زندگی مثل یه عاشق سمج بهش چسبیده بود...
با خودم فكر مي كردم چقدر تا حالا راجع به منتظر واقعي و انتظار و فرق ما با بقيه كه منتظر نيستن حرف زدم يا بهتر بگم شعار دادم؟!
اما يه سوال ديگه هم هميشه پرسيدم كه امروز كه روز عيده با بقيه ي روزهات چه فرقي داشته؟
ولي امروز ديدم كه خدا وكيلي براي خودم هيچ فرقي نداشته و مثل هر روزه و شايد... نمي دونم چه انتظاري بايد از يه روز خاص داشت. بايد منتظر يه اتفاق خاص باشيم؟ يا يه شادي زايدالوصف؟ و يا يه تحول شگرف؟يا...
خلاصه هر چي بايد باشه فعلا نيستيم و برامون تفاوتي نداره چون خودمون هيچ فرقي نكرديم و نمي كنيم.
ما هنوز حتي به اين روزهاي آسموني، زميني نگاه مي كنيم!
مرد همچنان منتظر رسيدن به فرصتهاي نانوشته ي سرنوشتش بود.
به ناگاه كسي از راه رسيد و سلامي داد. ولي مرد كه فقط منتظر يك نفر بود سلامش را به سردي جوابي گفت. و چشمهايش را به افق دوخت.
.....
مرد هنوز سرنوشت را نشناخته بود...
ساعت ۱۰ صبح.یکی از روزنامه های دولتی. برق قطع شده. اعصابت از گرما و قطعی اینترنت خرد شده. با یکی از سرویسها هم سر اینکه خبرها رو کی کار کنه مشکل پیدا کردی. سردبیر پشت خطه،می گه چرا خبرها اینجوری ان؟چرا این خبر رو کار کردی؟ چرا گزارش خبری از فلان موضوع کار نکردی...برق هنوز قطعه!
زمان-مکان ۲
ساعت ۵/۲ بعد از ظهر. رادیو جوان. برق قطعه. یعنی امیدت برای آیتم سازی خیلی کمرنگه. مدیر باهات کار داره. می گه: این چیزا رو کار نکنید.چرا اون موضوع رو کار می کنید؟چرا القا می کنید که برنامه خوب نیست؟ می گم: پس چی کار کنم، ولی معلوم نیست. نویسنده ها هم تکلیفشون معلوم نیست...برق تا ساعت ۴ قطعه!
زمان-مکان ۳
ساعت ۶ عصر.پخش رادیو جوان.برق وصله! نمی دونی چه کار باید بکنی؟! تهیه کننده می گه باید سنگین تر کار بکنبم و موسیقی سنتی کار کنیم.بنده خدا تقصیری نداره. اما نیم ساعت اول که تموم میشه می گم:بخش عصرگاهی رادیو پیام! پیامکهای محبت آمیز هم می رسه!... برق هنوز وصله!
زمان-مکان ۴
ساعت ۱۰ شب. منزل. اینجا هم هر شب برق قطع می شه. به اینترنت هم نمی شه سر بزنی. اینجا هم پیامکهای محبت آمیز(!) می رسه.ناراحتم... برق همچنان قطعه!
زمان-مکان ۵
ساعت ۱۵ دقیقه بامداد.برق وصل شده. نظرات خوانندگان وبلاگ رو می خونم... وحالا برق من قطع می شه!
هر کسی نظری داره که می تونیم استفاده کنیم دریغ نکنه.ولی حتما شرایط فعلی ما رو درک کنید!
امیدوارم که یه سری شرایط رو درک کنید و به آینده امیدوار باشید.
همیشه برای یه سری تغییرات نیاز به زمانه و دکتر احمدی خیلی بهتر از اونیه که شما فکر می کنید.
متاسفانه با رفتن دکتر گیل آبادی بعضی فکر می کنن دیگه همه چیز تموم شده ولی بر عکس همه چیز شروع شده.
بیاید همه چیز رو دوباره تجربه کنیم و به همدیگه کمک کنیم.
من هم در شرایط بدی فقط دارم به شبکه کمک می کنم.به شبکه فرصت بدید چون از خیلی چیزا خبر ندارید و نباید هم خبردار بشید.
در ضمن این وبلاگ برای غر زدن نیست.حتی خودم هم این کار رو نکردم.پس از این به بعد نظراتی که بوی غر زدن داشته باشن حذف می شن!
باتشکر....
انگار دیگران باید شروع کنند و ما تمام کنیم.
اون از قرار شبانه و این هم از جوانی آزاد.
اما هیچ وقت شک نکنید که جوونی آزاده....اگه ما بخوایم!
باور کنید حرف زیاده و فرصت کم
باور کنید انتظارات زیاده و سواد من کم
باور کنید کارها زیاده و نیروی من کم
خلاصه همه نظرها رو می خونم.بارها صفحه رو باز کردم که چیزی بنویسم ولی نشده.
بخاطر لطف شما ممنونم
ارادتمند...
سر چهارراهها كودكان كار را مي بينيم و از ترس عذاب وجدان آفتاب گير را پايين مي كشيم و به درون آينه ي آن مي نگريم .يا به گونه ها و لبهاي رنگينمان نگاه مي كنيم ويا به صورتهاي تراشيده مان كه از صورت دختركان 8 ساله ي گل فروش صاف تر است.عذاب وجدان كه شدت مي گيرد لبخندي از روي ترحم به آنها هديه مي كنيم و تا مدتها از اين اقدام انسان دوستانه! كيفوريم.شيشه ها را بالا مي كشيم تا مبدا فقرشان مسري باشد و غبارش بر خودروي وارداتي ما بنشيند.
كودك بعدي از راه مي رسد ولي ما لبخندمان را پيش از آن خرج كرده ايم وچيزي نداريم تا به رسم هديه به او تقديم كنيم.عذاب وجدان هم كه چراغ، هنوز سبز نشده با سرعت راهش را از ما جدا كرد.تنها چيزي كه براي كودك دوم مي ماند انعكاس تصوير خسته و غمزده ايست كه بر شيشه ي خوروي ما جامانده...
باور کنید این روزها برای قرار ،دلم تنگ شده و دلم شبانه های خلوت میخواد.جنس ما شلوغکاری و این حرفها نیست ما باید به قرارهای شبانه مون پایبند باشیم.
من دنبال یه فرصتم.باید منتظر باشیم!
*راستی یه خبر بد: مادر حاج آقا سرلک مرحوم شدند.روحش شاد
شروع كرده بود و هنوز نمي دونست كجا بايد بره. فقط مي دونست كه ديگه بايد تا آخر خط بره ولي آخر خط كجاست رو نمي دونست.
انتظار رسيدن لحظهي آخر رو هم نداشت چون هميشه خودش پيش قدم شده بود.
تصميم گرفت بره و خودش به آخر خط برسه. رفت و رسيد.آخر خط نوشته بود لطفا منتظر بمانيد...

